دُرّ مکنون — Page 105
۱۰۵ نہ پرکها جوهر آشکار کند مدحت مردم انتی رکند نفس کے میرد از جدال تیز زیر خاکستر است آتش نیز هر که دار و عرض بتا نے خروش زبان کند نه ریا لیک بر نفس چون نظر باشد اندران راه صد خطر باشد ہر کرا دیده بر ارادت است کار دارد بارح و غزنت دوست یک جو سے نام خود نمی جوید پر جمے گوید طفیل اوگو یک ہر چہ میر زو جامہ وقبائے غلام میکنند مرح و وصف خواجه تمام این زبان هم رو به همت دوست هر سر مور این مثبت اوست چون ستائش نمیکنی آن که د هر عقل و نطق و برمان را را کافر است و منق و نادانی اگر کسے را بسوئے خود خوانی در قدمت کبر ہر کر انخفوتی برگ باشد بترا ز خوک ما رو سگ باشد این تکبر خواص شیطانت خاکساری زطبع انسان است هر که محو وجود یار بود مجھ کبر او پر تو نگار بود کبرش از شان کبریائی است نه تکبر که خود نمائی است هر که خوانان قدر و جاه بود بنده حکم با د شاه بود خدمت آرد چنان که بتواند پیش مخدوم سر نه جنباند روز و شب گو شد از ته دان بان که خلوصش شود بشاه عیان يوم