دُرّ مکنون — Page 9
q رضات الهي لاجرم از خیال زمان همیشه هر که عارف تر است ترسان تو گر تمنا کنی دل پاکان واجب آمد نخست حفظ اسان گر نباشد عنایت حق یار پیچ سودی نمی دهد این کار مخلصه زان عمل شود بیزار که کنندش شنا بدان کردار در سحر با بخیز و کن زاری مگر آید عنایت باری ابله را نیست پیچ خوب در هر که عارف ترست ترسان تر اینہاں جائے عیش و شادی تی آخرش جز بنا مرادی نیست بگسل از عمر و زید پیوندت تا بخوره و بد خدا وندت هر زمان گریدن با مه رگ باز دارد ز سنت غم مرگ پیچ جائے منائے اومنشین پہنچ چیزے بغیر اورنگزین هر که رنجاندا و دل مردان آن به بیند که دیدنش نتوان نیست از حکم او بیرون چیری نه ز چیز لیست او نه چون چیز نتوان کردنش مخلق قیاس بر ترش از خیال خودشناس نتوان گفتش که در چیز است نه گمان چنین که بر چینگ است نہ سرجی ست نزدیک او برد در یخی شیر دور ہستا و بقرب از مدین نتوان گفت تحت اور چیز است ہر کہ کس را مبسوئے حق خواند بر زبانش سخن خدا راند یا رب آن یار را بزود بیار پیج صبرم نمانده است از یاد عهد کن تا هر آنچہ میں گوئی یا بہرے لگے کہ نے پوٹی