اشکوں کے چراغ — Page 556
556 دلم از آرزو بیگانه گردید که دزد عقل صاحب خانه گردید رو شستم ہمہ وابستگی ہا عیارم خلق را پیمانه کردید عطا کن رشته محکم صفاتے که تسبیح ما دانه دانه گردید نمی دارم گله از آه خویشم تف آہم چراغ خانه گردید سر محفل مکن این راز را فاش چرا آن آشنا بیگانه گردید تو یک اشک ندامت مرحمت کن که تن از تشنگی ویرانه گردید مپرس از شمع بر روئش نظر کن که پروانه چرا پروانه گردید بترسد ز آب پیچو سگ گزیده دل مضطر مگر دیوانه گردید